دزدی کفش

بله درست متوجه منظورم شدید. دیروز تو دانشگاه وقتی من تو نماز خونه بودم رفته بودم درس بخونم (هنوز وقت نماز نشده بود) و برای امتحان آنروزم آماده می شدم (امتحان نیم ترم بود ) استاد هم از بچه ها امتحان نگرفت ، وقتی از نمازخونه بیرون می اومدم دیدم ای دل غافل ، چکمه ام را که تو جاکفشی نمازخونه بود دزدیدند و کفشم نیست چند بار جاکفشی را دیدم همه کفشها  را چک کردم دیدم نیست که نیست  موبایلم برداشتم به خونه زنگ زدم خوشبختانه مادرم خونه بود و گفت که یکی از بچه ها را به حراست دانشگاه بفرست  و موضوع دزدی کفش را به حراست بگه منم یکی از بچه ها را فرستادم  حراست حدود یک ربع، نیم ساعت بعد آمد و قتی آمد از من پرسید چی شده ، منم جریان را گفتم با هم دیگر یکبار دیگر جاکفشی نمازخونه را دیدم بعد وقتی پیدا نکرد رفت و حدود 5 دقیقه بعد با یک جفت کفش و یک خانم دیگر آمدند و آن خانمم هم از من معدرت خواعی کرد که کفشی را برایم آورده کثیف است وقتی من رفتم غداخوری 2 از دوستام را دیدم و به آنها موضوع را گفتم وقتی با یکی شان رفتیم دباره نمازخونه که کفشم چکمه ام را پیدا کنیم فاطمه رجبی (همان دختری که یک بار 3 یا 4 سال پیش اسمش را تو وبلاگم آوردم را دیدیم ) و باهم رفتیم کفش را پیداغ کنیم وقتی پیدا ننشد با هم رفتیم غداخووری که یک لقمه غدا بخوریم با هم کمی غذا خوردیخم من اشتها یم کور شد و بیشتر به درسم نگاه می کردم تا بخوورم وقتی غذا تمام شد یکی از مستخدمین از کنارمان رد شد فاطمه هم موضوع را به او گفت و با هم به یک جایی تو زیرزمین نزدیک انتشاراتی دانشکده رفتیم و به من یک جفت کفش دیگر داد و من سریع کفش قبلی را به حراست تحویل دادم و من رفتم سر کلاس (یه چیزی یادم رفت بگم و آن این که یکی از سال بالایی ها بهم گفت تتو این 2 ترم آخر دزدی زیاد شده راست هم می گه چند هفته پیشم کیف یکی از بچه ها را زده بودن ) دوستم تو کلاس جریان را پرسید و من برای بار هزارم جریان را گفتم . و قتی کلاس آخرم تمام شد دباره رفتم تو نماز خونه که یک بار دیگر ببینم کفشم هست یا نه  که نبود وقتی داششتم می رفتم خونه به مادرم زنگ زدم و گفت که پدرم با ماشین دارد میاد دنبالم چند دقیقه  بعد پدرم ب دیگر از کفشهایم آمد دنبالم و من رفتم کفش را پس بدم  به متستخدم مستخدم گفت مال خودت و برگشتم سوار ماشین شدم . چند تا مطلب دیگر هست که می خوام بگم ولی چون الان حوصله ندارم و اعصابم به خاطر این قضیه داغان است یک شنبه (روز تولدم ) می آیم و می گم  تا پس فردا خدا حافظ

/ 6 نظر / 5 بازدید
الهه

[ناراحت]وااایی...چقدر ناجور بود!!!آدم نمیتونه با خیال راحت یه جا بشینه درس بخونه... حالا باز خوبه که کفش داشتن و بهت دادن و خداروشکر که کیف پول و کارت دانشجویی و این چیزا رو ندزدیدن... خیلی مواظب خودت باش دختر عمو جون(با کفش گرون قیمت هم دانشگاه نرو![چشمک]) [گل][ماچ]

sina_potter

چه آدم های احمقی پیدا میشن کفش دزدی اونم تو دانشگاه[متفکر] تولدتم مبارک باشه عزیزم [دست] [گل] [گاوچران] [دلقک] [بغل] [هورا]

دینا

بالاخره کفش دانشگاه را پس دادی یا نه؟

مریم

تولدت مبارک عزیزم، مطمئن باش کفش بهتری گیرت می آید!

ساجد

سلام دوست عزیز. اول تولدتون رو تبریک می گم. انشالله صد ساله بشین. دوم ممنون از سر زدنتون به وبلاگ ارتش هری پاتر سوم،قاعدتا قبل از مک گونگال و احتمالا بعد از دامبلدور عهده دار ان سمت بود. چهارم،با تبادل لینک موافقید؟

زهرا

من مطمنم کسی که پوتینت روبرداشته بهش احتیاج داشته .ناراحت نشو.چشم هم بزنی سالهای دانشگاه هم تموم می شه .