چقدر دلم گذشته را می خواد

ای خدا من چقدر دلم برای خونه قبلی مان و دوستان دوران راهنمایی ام تنگ شده دلم برای مرضیه (البته این مرضیه دانشگاه نه ، یک مرضیه هم دوران راهنمایی دوستم بود) برای مائده و پگاه و بقیه بچه ها . دلم می خواد شماره هاشان را پیدا کنم وبه آنها زنگ بزنم و یک دل سیر با آنها حرف بزنم و یاد دوران گذشته ام کنید . دلم می خواد برگردم به ترمهای اول و دوم دانشگاه که تازه با آرزو و مرضیه و فهیمه و سایر بچه ها آشنا شده شده بودم. دوستی که تا الان پا بر جاست و من اافتخار می کنم که با همچین آدمهایی دوست هستم . یادش بخیر ترم دوم دانشگاه بودم من و دوستام به همراه چند خانم بزرگتر از من توی نماز خونه بودیم ناگهان یک صدای آشنا آمد ساعت چنده ؟ من تا برگشتم ساعت را گفتم ناظم دوران دبیرستانم را دیدم و گفت شما مرا می شناسید من بین دو خانم شک داشتم یکی معلم پرورشی دوران راهنمایی و یکی هم ناظم دوران دبیرستانم . من ناخوداگاه گفتم :شما باید خانم آقایی ناظم دبیرستان مهر آیین باشید گفت :گفت بله خودم هستم ، و گفت من فکر کنم شما پریا کاویانی باشید و من گفتم بله خودم هستم . یادمه یکی از بچه ها گفت پریا بقیه غدات را بخور چرا نمی خوری ؟چی شده ؟ من هم با لبخند جواب دادم هیچی نشده است من فقط ناظم دوران دبیرستانم را دیدم . وبقیه غذام را خوردم و بعد ها فهمیدم دانشجوی فوق لیسانس روانشناسی بود وترم آخرش بود من هر وقت او را می دیدم می رفتم به وی سلام می کردم یادمه حتی شماره تلفنمان را هم گرفت بعد امتحانات ترم دوم دانشگاه دیگه هیچ وقت او را ندیدم و من درست یک سال بعد یک استادی پیدا کردم که او را حتی از ناظمان بیشتر دوست دارم و امیدوارم دوستی مان تا ابد بماند و همچنین با آرزو و مرضیه و فاطمه و بقیه بچه ها . دلم می خواد دباره سال تحصیلی شروع شه و با آرزو و مرضیه حرف بزنیم و ببینیم تابستان چی کار کردن.

[ ۱۳٩۱/٥/۳٠ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ PARIA KAVIANI ]