ماجرای درد مچ دست راستم

گریهگریهماشالا از سه شنبه مچ دستم ساعت دوم زنگ فلسفه مان درد می کند  نتیجه آن شد که ساعت سوم زنگ تاریخ شانسی من آرزو می ککردم که ای کاش مچ دستم می شکست ولی تشکست ولی الان درد می کند تا دیروز پدرم رفت واسه ی من ١مچ بند  برای دست راستم گرفت که دردش کم شود ولی کم نشد ماساعت اول ودوم سه شنبه فلسفه داشتیم امروز به خانه خواهرم رفتیم خواهرم گفت دستت چه شدهاست  کفتم من که سه شنبه وچها رشنبه بهت گفتم  گفت دگتر رفتی کفتم نه بابا دیروز به داروخانه رفت و برایم مچ بند گرفت دانیال وسحر عزیز اگر شما این را خواندید به مامان نگید که من درد مچ دستم را در وبلاگم نوشتم مامان می داند ولی نمی خواهم بفهمد که نوشتم وبه کس دیگری هم نگویید دوست داشتید از خودم بپر سید ولی از مامان وبقققیه نپرسید بقیه فامیلان محترم هم اگر خواندید  دیگری هم نگویید از خودم بپرسید  خواهرم امروز گفت زنگ فلسه زیاد چیزی نوشتید  گفتم نمی دانم ١٠٠ سوال آن روز جواب دادیم

آخر ساعت دوم درد گرفت از روی عمد صدایش را در نیاوردم که کسی متوجه نشود وعین بچه ی آدم به درس معلمان گوش دادم تا رسیدم خانه و به مامانم گفتم ومچش دستم را مالید ولی خوب نشد خیال باطل

[ ۱۳۸٧/۸/٤ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ PARIA KAVIANI ]