22/11/1391

سلام

داریم کم کم به لحظات ملکوتی خونه تکونی و 4 شنبه سوری و خرید شب عید وتولد آدرینا (خواهر زاده ام) دو دوستم آرزو وعید ....... نزدیک می شویم (بدجوری عرفان سنایی و مولانا روم اثر گداشتهاز خود راضی)

پریروز اتاقم یک جابه جایی کوچیک داشت برای خونه تکونی و جای تختم و درراورم را عوض کردم  و یکی از وسایل اتاقم افتاد زمین شکست و خورد و خاکشیر شد . خیلی ناراحت شدم گریه. آخه می دونید آن را خیلی دوست داشتم . کلافه. یاد داستان هری پاتر افتادم خودتون می دونید که هری جادوگری بود که پدر و مادرش توسظ جادوگر سیاهی به اسم لرد ولدمورت کشته شد ولی من داستان را منظورم نیست من یاد قسمتهایی افتادم که وقتی چیزی می شکست با ریپارو عین حالت اولش بر می گشت .

از دیروز کلاسهای دانشگاهم شروع شد ومنم هم از خدا خواسته نرفتم به خاطر اینکه بقیه جاهای خونه را تمیز کنیم و سر درد شدیدی داشتم نمی دونم چرا این چند روزه این طوری شدم به طوری که فقط باید بخوابم  و یک روز قشنگ ادامه داره و دلیل عمده دیگرش هم این بود دووستام این هفته هیچ کدوم دانشگاه نمی آیند منم نرفتم ولی فکر کنم سه شنبه برم . 

راستی برای تولد کفشدوزک خانم 2 درر فکر تدارکاتی هستم همین اگر شما هم پیشنهادی و چیزی دارید خوشحال می شم بشنوم 

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ PARIA KAVIANI ]