حرفهای متفرقه

سلام اول از همه بگم کفشهاموم پیدا نکردم حتی 5 شنبه دباره رفتم نگاه انداختم اونجا اما نبود که نبود منم تو دلم هر چی فحش بود نثار اون دزد کردم تو دلم . دوم از همه ی کسانیکه به موبایل و وبلاگ و... پیغام گداشتند به خاطر تولدم تشکر می کنم  من و برادر دوقلو ام (پوریا) رور یک شنبه هفته چیش وارد 21 سال شدیم . اما مطلبی را که می خواستم بگم این که از بس دانشگاه رفتم هروز خسته شدم (نه به خاطر زیادی واحدهایی که انتخاب کردم ) بلکه به خاطر روز های هفته است که دارم دانشگاه (غیر از شنبه ) می رم . من این روز ها فقط دوست دارم که زودتر ماه دی و 17دی  برسد که امتحاناتم شروع شود و امتحانها را بدیم و از شر این ترم خلاص شویم که هروز هروز می ریم دانشگاه عین بچه مدرسه ایها ولی من ترم دیگه ایشالا اگه خدا بخواد اینطوری انتخاب واحد نمی کنم جوری انتخاب واحد می کنم که فقط 3 یا 4 روز برم دانشگاه (به امید آنروز) نکته آخر اینکه چون داره امتحاناتم نزدیک میشود من کمتر دیگه مطلب می نویسم . اینروز وقتی بین 2 کلاسم فاصله اش زیاده (مثلایکی یا 2 ساعت) به کلاس خالی می رم یا کتابخانه که درسهامون را دوره کنیم البته بعضی وقتها با بچه صحبت می کنیم گاهی که من تنهام اونها میان منو پیدا می کنند که باهم درس بخونیم یا استراحت کنیم از اول من و دوستام همیشه با هم خوب بودیم ولی افسوس که بعضی کلاسهامون با هم یکی نبوده   ولی بیشترش با هم یکی بوده که می تونیم با هم درس بخونیم تا بعد خدا حافظ

[ ۱۳٩٠/٩/۱٩ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ PARIA KAVIANI ]

دزدی کفش

بله درست متوجه منظورم شدید. دیروز تو دانشگاه وقتی من تو نماز خونه بودم رفته بودم درس بخونم (هنوز وقت نماز نشده بود) و برای امتحان آنروزم آماده می شدم (امتحان نیم ترم بود ) استاد هم از بچه ها امتحان نگرفت ، وقتی از نمازخونه بیرون می اومدم دیدم ای دل غافل ، چکمه ام را که تو جاکفشی نمازخونه بود دزدیدند و کفشم نیست چند بار جاکفشی را دیدم همه کفشها  را چک کردم دیدم نیست که نیست  موبایلم برداشتم به خونه زنگ زدم خوشبختانه مادرم خونه بود و گفت که یکی از بچه ها را به حراست دانشگاه بفرست  و موضوع دزدی کفش را به حراست بگه منم یکی از بچه ها را فرستادم  حراست حدود یک ربع، نیم ساعت بعد آمد و قتی آمد از من پرسید چی شده ، منم جریان را گفتم با هم دیگر یکبار دیگر جاکفشی نمازخونه را دیدم بعد وقتی پیدا نکرد رفت و حدود 5 دقیقه بعد با یک جفت کفش و یک خانم دیگر آمدند و آن خانمم هم از من معدرت خواعی کرد که کفشی را برایم آورده کثیف است وقتی من رفتم غداخوری 2 از دوستام را دیدم و به آنها موضوع را گفتم وقتی با یکی شان رفتیم دباره نمازخونه که کفشم چکمه ام را پیدا کنیم فاطمه رجبی (همان دختری که یک بار 3 یا 4 سال پیش اسمش را تو وبلاگم آوردم را دیدیم ) و باهم رفتیم کفش را پیداغ کنیم وقتی پیدا ننشد با هم رفتیم غداخووری که یک لقمه غدا بخوریم با هم کمی غذا خوردیخم من اشتها یم کور شد و بیشتر به درسم نگاه می کردم تا بخوورم وقتی غذا تمام شد یکی از مستخدمین از کنارمان رد شد فاطمه هم موضوع را به او گفت و با هم به یک جایی تو زیرزمین نزدیک انتشاراتی دانشکده رفتیم و به من یک جفت کفش دیگر داد و من سریع کفش قبلی را به حراست تحویل دادم و من رفتم سر کلاس (یه چیزی یادم رفت بگم و آن این که یکی از سال بالایی ها بهم گفت تتو این 2 ترم آخر دزدی زیاد شده راست هم می گه چند هفته پیشم کیف یکی از بچه ها را زده بودن ) دوستم تو کلاس جریان را پرسید و من برای بار هزارم جریان را گفتم . و قتی کلاس آخرم تمام شد دباره رفتم تو نماز خونه که یک بار دیگر ببینم کفشم هست یا نه  که نبود وقتی داششتم می رفتم خونه به مادرم زنگ زدم و گفت که پدرم با ماشین دارد میاد دنبالم چند دقیقه  بعد پدرم ب دیگر از کفشهایم آمد دنبالم و من رفتم کفش را پس بدم  به متستخدم مستخدم گفت مال خودت و برگشتم سوار ماشین شدم . چند تا مطلب دیگر هست که می خوام بگم ولی چون الان حوصله ندارم و اعصابم به خاطر این قضیه داغان است یک شنبه (روز تولدم ) می آیم و می گم  تا پس فردا خدا حافظ

[ ۱۳٩٠/٩/۱۱ ] [ ٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ PARIA KAVIANI ]

حرفهای خصوصی

سلام من این مطلب را که دارم می گم می خواستم پریروز بگم ولی پون هوای تهران بارانی بود و آنتن اینترنت به زیر 0 می رسید من از نوشتن آن پشیمان شدم اما اصل ماجرا

من پریوز درس تاریخ ادبیات 2 را در دانشگاه داشتم من یک دوستی دارم که حدود 6یا 5 سال از من پزرگتره اون  عادت داره که به من بگه پریا فلان هفته مونده که باید هروز بیایم دانشگاه اون روزم گفت که فقط 5  هفته دیگه باید بیایم دانشگاه بعدش امتحانات است من برای اینکه یک حرفی زده باشم بهش گفتم یک شنبه هفته بعد نه یک شنبه بعدش  تولدمه حلا من موندم وقتی بهم گفت پریا فقط 2 هفته مونده که هروز باید بیایم دانشگاه چی باید بگم . حلا پریوز من یک تحقیق یک صفحه ای برای همون درس نوشتم و باید به همه دانشجو ها یکی می دادم (همه باید این کار را می کردند)  ولی من یگ گام فراتر ازبقیه برداشتم و آن این بود که من این را مرتب تو کاور گذاشتم و به  بچه ها دادم و همه بچه ها مرا تشویق کردند و گفتند نمی خواس که این کار را بکنی  و گفتند ابتکار جالبی بود ( به مامان و بابا نگید)

من در پایان ازهمه کسانیکه اشتباهات مرا دید و بهم تذکر دادند تشکر می کنم

[ ۱۳٩٠/٩/۱ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ PARIA KAVIANI ]